خرید بک لینک

درد عزیزترینم، تیری ست که در قلبم فرو میرود و نای نفس را از من میگیرد. گویی بغضی در گلویم چنگ انداخته و اشک در چشمانم حلقه زده، اما نه بغض میشکند و نه اشک فرو میریزد.

دلم میخواهد فریاد بزنم، میخواهم ناله کنم، میخواهم زمین و زمان را به هم بریزم، اما گویی در قفسی از سکوت و ناتوانی گرفتار شدهام.

چگونه میتوانم شاهد رنج و عذاب عزیزترینم باشم و دم نزنم؟ چگونه میتوانم بیتفاوت از کنار درد و آهش عبور کنم؟

کاش میتوانستم رنجش را بگیرم و به جان خودم بپذیرم. کاش میشد غمش را با جان و دل خرید و آسودگی را به او داد.

چگونه میتوانم نظارهگر رنج و سختی آنهایی باشم که دوستشان دارم؟

چگونه میتوانم ساکت بمانم در برابر نالهای که تار و پود وجودم را میلرزاند؟

ٰمن در کنارت هستم، تا ابد، تا زمانی که خورشید طلوع کند و تاریکی شب رخت ببندد.

برچسب: نویسنده: حامد نصیری تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 20:43

صفحه بندی