درد عزیزترینم، تیری ست که در قلبم فرو میرود و نای نفس را از من میگیرد. گویی بغضی در گلویم چنگ انداخته و اشک در چشمانم حلقه زده، اما نه بغض میشکند و نه اشک فرو میریزد.
دلم میخواهد فریاد بزنم، میخواهم ناله کنم، میخواهم زمین و زمان را به هم بریزم، اما گویی در قفسی از سکوت و ناتوانی گرفتار شدهام.
چگونه میتوانم شاهد رنج و عذاب عزیزترینم باشم و دم نزنم؟ چگونه میتوانم بیتفاوت از کنار درد و آهش عبور کنم؟
کاش میتوانستم رنجش را بگیرم و به جان خودم بپذیرم. کاش میشد غمش را با جان و دل خرید و آسودگی را به او داد.
چگونه میتوانم نظارهگر رنج و سختی آنهایی باشم که دوستشان دارم؟
چگونه میتوانم ساکت بمانم در برابر نالهای که تار و پود وجودم را میلرزاند؟
ٰمن در کنارت هستم، تا ابد، تا زمانی که خورشید طلوع کند و تاریکی شب رخت ببندد.
برچسب:
نویسنده: حامد نصیری